خداوندا قدرتی به من بده تا ان چه را که نمی توانم تغییر دهم بپذیرم
و شهامتی عطا کن تا ان چه را که می توانم تغییر دهم تغییر بدهم...
بدون شرح!!!
خداوندا قدرتی به من بده تا ان چه را که نمی توانم تغییر دهم بپذیرم
و شهامتی عطا کن تا ان چه را که می توانم تغییر دهم تغییر بدهم...
نمی دانم چرا حساب سو تفاهمات بیشتر از تفاهم می شود
نمی دانم چرا حساب قهر ها بیشتر از اشتی هاست
نمی دانم چرا به هر طرف که میری اخر به چرا می رسی...
امشب بر آستان جلال تو
آشفته ام ز وسوسه الهام
جانم از این تلاش به تنگ آمد
ای شعر ، ای الهه خون آشام
دیریست کان سروده خدایی را
در گوش من به مهر نمی خوانی
دانم که باز تشنه خون هستی
اما ، بس است این همه قربانی
خوش غافلی که از سر خود خواهی
با بندهات به قهر چها کردی
چون مهر خویش در دلش افکندی
او را ز هر چه داشت جدا کردی
دردا که تا به روی تو خندیدم
در رنج من نشستی و کوشیدی
اشکم چو رنگ خون شقایق شد
آن را به جام کردی و نوشیدی
چون نام خود بپای تو افکندم
افکندیم به دامن دام ننگ
آه ، ای الهه کیست که می کوبد
آینه امید مرا بر سنگ ؟
در عطر بوسه های گناه آلود
رویای آتشین ترا دیدم
همراه با نوای غمی شیرین
در معبد سکوت تو رقصیدم
اما، دریغ و درد که جز حسرت
هرگز نبوده باده به جام من
افسوس ، ای امید خزان دیده
کو تاج پر شکوفه نام من ؟
از من جز این دو دیده اشک آلود
آخر بگو...چه مانده که بستانی ؟
ای شعر ، ای الهه خون آشام
دیگر بس است ، اینهمه قربانی
*فروغ فرخ زاد*
وقتی صدای نغمه عشق در گوش تو نباشد
وقتی عشق زمزمه زندگی تو نیست
آن گاه معلقی در این دنیا ...
وقتی عشق نیست گذشت نیست
وقتی...
و از ماست که بر ماست...
من در این تنهایی بی پایان در این تاریکی مطلق ٬ حتی کور سویی نمی یابم ٬ تا شاید خود ٬ اشک هایم را ببینم و با دست های سرد و از گور بر خاسته ام از گونه هایم بزدایم ... ... چه قدر این سرما کشنده است ... و انگار خورشید برای همیشه از آسمان من غروب کرده است ... و زندگی در گور خفته است ... ... چه پایانی ...؟ چه پایانی ...؟ چه پایانی ...؟
زندگی مسخره ای است زندگی با انسان هایی از جنس جهل با انسان هایی که فرسنگ ها دورند
از آدمیت...
مي خواهم به بند كشم تمام تعلقات را
مي خواهم رها كنم تمام آن چه كه مرا
جدا از رهايي مي كند
مي خواهم جدا شوم از جدايي ها
مي خوام فراموش كنم هر آن چه كه مدت ها است فراموش كرده ام
مي خواهم فراموش كنم ...
مدت هاست كه به فراموش كردن عادت كرده ام ولي ...
مدت هاست كه فريادهايم بي صدا شده است...
مي خواهم رها شوم از تو مي خواهم رها شوم از خود
مي خواهم ...
به چشم بی نیاز پر امیدان زندگی زیباست...
آدمی بودن
حسرتا
مشکلی است در مرز ناممکن نمی بینی؟...
به كدامين جرم بايد محكوم شد که ...
به كدامين جرم بايد محكوم شد كه بايد زيست...
به كدامين جرم بايد بايد ٬ بايد زندگي كرد...
به كدامين جرم ...
چه قدر حقیرند مردمانی که نه جرأت دوست داشتن دارند،
نه ارادهی دوست نداشتن، نه لیاقت دوست داشته شدن
و نه متانت دوست داشته نشدن، با این حال مدام شعر
عاشقانه میخوانند...

وقتی که خداوند ، جهان را و خورشید و ماه و ستارگان را و تپه ها و
کوه ها و جنگل ها و بالاخره مرد را افرید ، به خلقت زن پرداخت .
او گردی ماه ، پیچ و تاب خزندگان ، پیچش پیچک ها ، لرزش و
ارتعاش علف ها ، سستی نی ها ، نازکی و لطافت گل ها ، سبکی
برگ ها ، تندی نگاه آهوان ، روشنی اشعه خورشید ، اشک ابرهای
تیره ، ناپایداری باد ، جبن خرگوش ، غرور طاووس ، نرمی کرک
سختی الماس ، شیرینی عسل ،درندگی ببر ، گرمای آتش ،سردی برف
پرگویی زاغ وصدای کبوتر را یک جا ترکیب کرد و از ان زن را
آفرید و او را به مرد داد.
روزگار مرد سرشار از خوشبختی شد ، زیرا که اکنون او کسی را
داشت که لذت هایش را با او تقسیم کند .
با اینهمه پس از مدتی روی به درگاه خداوند آورد و گفت:
خداوندا ! این موجود را که به من عطا کردی ، زندگی مرا تیره
کرده است. دایما وراجی می کند ، تحمل مرا به آخر رسانیده است ،
هرگز مرا تنها نمی گذارد ، توجه دایمی می خواهد ، بی جهت فریاد
می کشد و همیشه تنبل است.
من آمده ام او را پس بدهم ،
من با او نمی توانم زندگی کنم.
خداوند او را پس گرفت ، اما هشت روز بعدمرد به درگاه خداوند آمد
و گفت: خداوندا! از وقتی که زن رفته است زندگی من پوچ ومن
خالی از زندگی ام . من بیاد می آورم که چگونه او با من می رقصید
و می خندید و زندگی ام را پر از لذت می کرد ، به خاطر می اورم
که او چگونه بر من می آویخت ،وقتی خورشید غروب می کرد و
تاریکی اطراف را فرا می گرفت ، چقدر زندگی من راحت و
شیرین بود.
خداوند زن را به او پس داد.
اما یک ماه بعد دوباره مرد به خداوند روی آورد و گفت:
خدای من! من قادر به درک اونیستم ، ولی این را می دانم که بیشتر
از آنکه سبب خوشبختی من باشد ، اسباب رنج و آزار من است .
خداوند پاسخ داد:
براه خود رو و آنچه نیک است انجام بده .
مرد اعتراض کنان گفت:
اما من نمی تونم با او زندگی کنم
و حداوند گفت:
و نه می توانی بدون آن زندگی کنی!
افسانه قدیمی سانسکریت
هيچ وقت به چگونه فكر نمي كرد؟ چرا؟
نمي دونست چرا؟همه ي ذهنش پر شده بود از چرا؟
پر بود از صدا پر از … نه…
انگار اين صداها در وصف نمي گنجيد …
خسته بود …نه…شايد هم كلافه بود… چرا ؟
شايد از خودش …شايد هم از … نه…
كلافه بود از موجودات دور و برش …
نه …
از بودن خسته شده بود به نبودن فكر مي كرد…
چرا؟
نه مسخرس بايد راه سومي هم باشه…
هم باشي و هم نباشي…
چرا؟
نفس بكش … فرياد بزن … با نبودن بودن رو احساس كن…
هميشه همين جوري بود…
صعود هر چقدر سخت ادامه بده شاید قله در یک قدمی باشد.